قصه از کجا شروع شد؟ (قسمت دهم و آخر)

روزی که قرار بود بیاد شرکت کللی ذوق داشتم، کلی منتظر بودم تا ساعت ۳ بشه و بیااد. بهم پیاام […]

روزی که قرار بود بیاد شرکت کللی ذوق داشتم، کلی منتظر بودم تا ساعت ۳ بشه و بیااد. بهم پیاام […]

بله خلاصه این دخترکوچولوی خوشگل ما آدم بشو نبود،همچنان دنبال استرس و نگرانی و فکر و خیال بود، حالا نگران […]

نزدیک دو ماه شد که درگیر این فکرا و استرسا بود تا یه صبح قشنگ و دوست داشتنی با یه […]

روز موعود فرا رسید و رفتن به سلامتی برای مصاحبه سفارت . . .بازم من دلم اونجا بود، روز مصاحبه […]

هرچی جلوتر میرفت حس و حال من به درک ولی اونم حالش بهتر نمیشد، اونطور که باید و شاید ازین […]

حالم بهتر شده بود و فک میکردم دیگه روزای سخت تموم شده ولی یروز خانوادشون درگیر کرونا شد، دوس ندارم […]

هیچوقت یادم نمیره تولدم بود و رفته بود برا من یه کتاب بخره، تو راه تصادف کرد، من البته بعدا […]

اوایل مدیرمونم باهامون میومد، روزایی که نوبت من بود سر جابر سوارشون میکردم و همونجا هم پیادشون میکردم یروزم گفتم […]

یه دختر خوشرو، مهربون، خونگرم و صمیمی بود که از همون اول هوامو داشت، من آدم کمرو و دیرجوشی هستم، […]

یک ماه و نیم بود که از شرکت قبلی اومده بودم بیرون و دنبال کار بودم، یروز از یه شرکتی […]