نزدیک دو ماه شد که درگیر این فکرا و استرسا بود تا یه صبح قشنگ و دوست داشتنی با یه پیام از خواب بیدار شدم، گفتم اه کدوم نکبتیه این وقت صب پیام داده؟
” Approved شدییییییمممممم
😭😭😭😭😭اشک شوووق
وای راس راسی دارم میرمااااا
وای دلم تنگ شد که
بعد اینکه به مامان بابام گفتم ب تو گفتم”
نمیتونم حسمو بیان کنم، حس ترس، شوق، ناراحتی، ذوق، تلخ و شیرین و و و هر حسی که بگی اومد سراغم، نمیدونسم برا خودم ناراحت باشم یا برا اون خوشحال باشم؟ قطعا خوشحالیم بیشتر بود، ذوقم بیشتر بود، میدونی چند وقت بود خنده و خوشحالیه از ته دلشو ندیده بودم؟ تصورش میکردم که الان داره میخنده از ته دل . . .
میگن لبخند ربطی به مرگ نداره؛ ولی تو بخند تا من برات بمیرم . . . حالا بخند . . .
خلاصه فرشته ی داستان ما جدی تر از همیشه رفتنی شد.
فرشته آسمون انگار خلاصه ست تو دوتا بالت
تو میگی آخرش یک شب میان ازماه دنبالت
میان میری نمی مونی تو ماله آسمونایی
زمین جایه قشنگی نیست برای تو که زیبایی
تو میری آره میدونم، نمیگم که بمون پیشم
ولی تا لحظه ی رفتن یه عالم عاشقت می شم
اون اتفاق خوبه بود که گفتم هرشب دعا میکردم بیوفته، یادتونه؟ اون افتاد؛ نمیگم از دعای من بود، نمیگم به موقع افتاد، شاید دیر بود، ولی افتاد، فقط همینش مهمه.
حالا یچی جالب براتون بگم، بهتون قول میدم هرجای دنیا برید و بگید بعد این اتفاقا هنوزم این دخترک قصه ی ما نگران بود و حرص میخورد و غم و غصه و استرس داشت؛ میگیرن میبرنتون تیمارستان میگن تو دیوونه ای، مگه میشه؟؟؟
نگم براتون که بله، من خودم با چشمای خودم دیدم که تمام موارد بالا رو داشت شایدم بیشتر . . .
پایان .


