روز موعود فرا رسید و رفتن به سلامتی برای مصاحبه سفارت . . .
بازم من دلم اونجا بود، روز مصاحبه من ماموریت بودم و جایی بودم که گوشی نمیتونسم همراهم ببرم، اصلا نفهمیدم چیکار کردم تو ماموریت و چی شد و همه ذهنم پیشش بود که الان چی شده و در چه حاله؛ تا بالاخره کارم تموم شد و رسیدم خونه . . .
“ما درجا گرفتیییم
ینی مردیم و زنده شدیم
ولی خداروشکررررر
نیمدی هنووووزززز
واییییییی خیلی خوشالممممممم
خیلییییییی
وای انقد خوشالم که حد نداره
حس میکنم الان انقد ارومم ک خدایاااااا
البته یه خورده که نههههه
زیاد مستمااااااا
زیاااااد
وای خدااااااااا
خیلی خوبه همه چییی
خیلییییی
ببخشید اگه دری وری میگماااا
میگماا
یچی بگم
دلم میخواد یه بغل محکم بکنم تو رو
حییییف که اسلام دسو پامو بسته”
اهل گریه و اینا نیستما، ولی نمیدونم چرا همینطوری اشکام میومد برا خودش، احتمالا از آلودگیه هواس.
دو روز بعد که پاش رسید ایران شروع کرد غصه خوردن که ویزامون چرا نمیاد و تایید نشده و پاسپورتامون نرسیده سفارت و یه ماه بیشتر وقت نداره و ایمیل باید بیاد و نمیاد و رفتیم تو کلیرنس و . . .
من نمیدونم چرا نمیگرفتم یه جوری بزنمش که چار روز بتمرگه سر جاش تا این کوفتی درست بشه؟ ولی خب غم توی چشماشو که میدیدم فقط میگفتم کاش میشد بغلش کنم و بگم آروم باش دوست مهربونم، صبر کن که من دلم کاملا روشنه.
پایان .