قصه از کجا شروع شد؟ (قسمت سوم)

اوایل مدیرمونم باهامون میومد، روزایی که نوبت من بود سر جابر سوارشون میکردم و همونجا هم پیادشون میکردم یروزم گفتم […]
خاطره, دستنوشته, دلنوشته
ارسال دیدگاه

اوایل مدیرمونم باهامون میومد، روزایی که نوبت من بود سر جابر سوارشون میکردم و همونجا هم پیادشون میکردم یروزم گفتم […]

یه دختر خوشرو، مهربون، خونگرم و صمیمی بود که از همون اول هوامو داشت، من آدم کمرو و دیرجوشی هستم، […]

یک ماه و نیم بود که از شرکت قبلی اومده بودم بیرون و دنبال کار بودم، یروز از یه شرکتی […]